عادت عجیبی به ساعت دارم ،ساعت مچی
بیرون برم باید همیشه ساعتم را بسته باشم ،بدون ساعت زمان واسم سخت میگذره.
شاید بیشتر نگاهم به ساعت دایره شکل ،نصب شده به دیوار روبه رو تخت خوابم باشه ،درست الان هم ساعت دیواری را دوباره نگاه کردم ،ساعت 22:10 دقیقه ششم مرداد ماه نود شش.
واسم همیشه سوال بوده دوران خیلی قدیم قبل اختراع ساعت چقدر بد بوده....البته بعد خودم به این جواب میرسم ما موجودات خاکی تا وقتی از وجود تکنولوژی بی اطلاع باشیم و بی خبر نبودش واسمون سخت نیست
منم شاید اگه به دوران نبود ساعت زندگی میکردم ساعت واسم مهم نبود.
امروز صبح هوا تاریک بود حدود 5صبح که بیدار شدم ،خواب بدی دیده بودم ،تاریکی مطلق اتاقم باعث شد که موبایلم از پیدا کنم که درست کنار پایه تخت بود و ساعت بینم دقیقا 5:18 ،چراغ خواب روشن کردم و ساعت دایره ای روبه روم را دیدم ساعت 2را نشون میداد
خواب بدی که دیدم و ساعتی که به خاطری باطری عقب بود ،حس خوبی بهم منتقل نکرد ،ترس داشتم
حتی نرفتم توی تاریکی مطلق سالن و نماز صبحم قضا شد
نمیدونم چرا میترسیدم بخوابم شاید از ترس دوباره خواب دیدن ،عین دختر بچه ها کوچیک به خودم خودم بغل کردم و با روشنایی نور چراغ خواب تا صبح خوابیدم
هفت ونیم صبح بود بیدار شدم و یادم اومد که با چراغ روشن من خوابیدم و اولین کار تعویض باطری ساعت بود ،تا زمان درست بدونم.
+امروز به مرز سکنه رسیدم ....صبح فراخوان ارسال مقاله خبری بود که منو خوشحال کرد وزمان خوبی که داشت ؛10 شهریور ماه اما این حس خوب تبدیل شد به دلشوره،بعد از مدت ها رفتم سراغ فایل ویرایش شده پایان نامه ،فلش را به لب تاب نصب کردم خالی بود ،چشمام از تعجب یا ترس روی صفحه خالی بود
وای خدای من نگرانی دلشوره
من چچیکار میکردم ،از یکی از دوستام طریقه ریکاوری و برگرشت اطلاعت پرسیدم ،کمکم کرد برنامه نصب کردم ،اطلاعات برگشت اما این اطلاعات ویرایش شده نبود
یکم فکر کردم و یادم اومد که ممکنه فلش دیگه باشه و دقیقا حدسم درست بود الان خوشحالم چون فایل ویرایش شده را پیدا کردم
+غروب جمعه و دلتنگی ،فکر ،جمعه بودن توی خونه سخته ومن امروز واسم سخت گذشت اما گذشت :)
برچسب:
نویسنده: هستی قنبریپور