+به وقت یکشنبه 8 اردیبهشت
مثل همیشه ،اولین حرفش قبل سلام اینه: عمه کجاست؟؟
خستگی از چشمای خمارش به راحتی مشخص بود اما دوست نداشت بخوابه، سی دی برنامه محبوبش میده دستم و ازم میخواد واسش پلی کنم ، همون لحظه صدام میزنه و میگه: عمه بغلم کن برم دستامو بشورم . واسم سوال بود چرا میخواد دستش بشوره؟؟؟ اما بدون کنجکاوی بغلش کردم و بردمش سمت روشویی. جالبه به محض شستن دستاش ،صورتش را شست که خوابش نبره؛غش غش خندیم وبهش گفتم: عزیز دلم ،خوب اشکالی نداره بخوابی یکم سرحال بشی ها. لبش غنچه میکنه و میگه:نخیر ،فقط بازی و تماشا کارتون.
بهش گفتم :باشه عزیزم مشکلی نیست باهم میریم تماشا میکنیم کارتون، من حدس زدم خسته باشی برای همین بهت گفتم .(که البته واقعا خسته بود !)
5دقیقه از پخش کارتون نگذشته بود،برگشتم نگاهش کنم دیدم خوابش برده؛نگاش کنید.
+تیم کشتی فرنگی کشورمون هم که قهرمان شد ،تبریک 
+به وقت جمعه 6 اردیبهشت
بودن هر لحظه بین درختای قد و نیم قد ،قدم زدن بینشون و شنیدن صدای زندگی ،از اون دست لحظه هایی که طی شدنش اصلا حس نمیشه!
آسمونش همیشه آبی،خبری از صدای پر تراکم شهر نیست ،نمای آسمون را برج و ساختمان های قد و نیم قد خراب نکرده.
سکوت و آرامش عین صدای زندگیه ،هرازگاهی صدای کوتاه کلاغ و گنجشک ها نیم لبخندی را مهمون لبهام میکنه.
عین معجزه میمونه برای آرامش. حس میکنم یه بغل بزرگ اکسیژن وجود داره واسه نفس کشیدن !
اینها توصیف ساعت های اولیه روز جمعه اس،منهای گیر افتادن ماشین داخل زمین باتلاقی و دردسر های خلاصی از اون شرایط خیلی سخت، روز خوبی بود .
برچسب:
نویسنده: هستی قنبریپور