خوابم تعبیر شد...
همون خواب که ازش نوشتم ،خوابی که دوبار تکرارشد،آره همون خواب قبول نشدنم....
خوابم صحت داشت ، قبول نشدم.
تمامی خستگی به تنم موند...شکستم ....بُهت زده فقط نگاهم به مستطیل شیشه ای لبتاب بود..رد اشکام رو صورتم....
خدا جانم ....چرا اینجور شد؟؟
خداجون ، نکنه تو بامنقهری؟؟
خدایا، من تحمل ندارم،میشه هوامو داشته باشی؟؟
خدایا ....
دیگه توانی ندارم،حس میکنم قلبم مچاله شده.برای اولین بار قلبم درد گرفت..اونقدر اشک ریختم چشمام کاسه ی خونِ،سرم درد میکنه.داغونم.
روز آخر دی ماه ، بالغ بر ۶۰ میس کال ،کلی پیام تلگرام و sms که منتظر خبرخوش بودن و تبریک گفتن به من،حتی الان دیدن کامنت های شما ....
من چی دارم بگم؟؟؟
اینکه خودمم باورش واسم سخته...هیچکس باور نمیکنه....تمام خستگی هام به تنم موند!
+۴صبحه و من هنوز بیدارم،اونقدر اشک ریختم که چشمام درد گرفته،کاش میشد الان سوار ماشین بشم ، بزنم به دل جاده و فقط برم !
منتظرم صبح بشه برم قدم بزنم شاید کمی آروم بشم.
+میشه برای حال دلم دعا کنید؟؟
+داغونم
برچسب:
نویسنده: هستی قنبریپور