جمعه روز مهمی بود ،روز سرنوشت و انتخاب ،دم هو وطنای خوبم گرم با شور و حس ایران دوستی خوبی که داشتن
مامان بهم گفت بیا من و تو بعد خوندن نماز بریم که خلوت باشه
حدود ساعت 2بود که با مامان رفتیم مدرسه نزدیک خونه ،البت خیلی نزدیک نبود و با ماشین نزدیک میشد
اما بازهم شلوغ بود
1ساعتی منتظر بودیم تا بلاخره نوبت شد
بعد هم رفتیم خونه باغ و بابا هم بعد از خونه باغ رفتن برای دادن رای
خاله اینها خیلی یهویی اومدن خونه باغ پیش ما و دیدن دوبارشون خیلی خوب بود.
یکشنبه اخرین روز اردیبهشت رفتیم خونه مامانبزرگ.
گاهی صحبت های دوست میشه دلگرمی و اینکه میفهمی حواسش بهت هست ،بابت مقاله ونوشتنش یکم دلسرد بودم اما دوستم بهم یکشنبه زنگ زد و کلی انرژی داد.
اردیبهشت هم دفترش بسته شد
وخرداد سومین ماه بهار ،ماه تولد پسته ،خواهری وخودم شروع شد
+خیلی حرفا دوست دارم بنویسم اما نوشتن یکم واسم سخت شده
+گروه تدریس مجازی که هستم دوستا وافراد خوبی را شناختم و رخداد خوبیه واسم
+شبتون قشنگ
برچسب:
نویسنده: هستی قنبریپور