این بهار آسمون گاهی بارونی ومن هم دلم شده عین آسمون
اوضاع جوی درونیم بهاری و بارونی ،شدم یه بهامین تنبل ،مخصوصا این 7روز گذشته همه روزهام روزمرگی بود که من متنفرم از این حس روزمرگی
درس نخوندم و جالبه مقاله هم هنوز ننوشتم
با یکی از دوستام (نرگس)که تقریبا با فاصله زمانی کم دفاع هر دو ما بود قرار گذاشتیم باهم مقاله بنویسیم ،7روز پیش باهم برنامه ریزی داشتیم که در این هفت روز مقاله رو کامل کنیم
جالبه هردومون مثل هم ،مقاله ای ننوشتیم دریغ از یک پاراگراف
(کسی بیاد ومرا دعوا کنه )
از درون شدم یه دختر بچه لجباز هرچی هم دعواش میکنم فقط سکوت میکنه و بغض :(
این هفت روز گذشته ،سه شنبه اش عروسی پسر خاله ام بود ،شب خوبی بود و خوش گذشت ،
زن عموم (حالا فکر میکنید عروسی پسر خاله ام چرا زن عموم بوده !!!،فامیل دور عروس هستن ایشون )بعد زن عموم دیدمش رفتم سلام و احوال پرسی
بهم میگه ؟؟؟کی میشه عروسی تو خوشگل خانوم ؟؟؟؟
من !!!!!من هنوز بچه ام زن عمو و درس میخونم
(آخه این چه سوالیه ؟؟!!!! )هرچند میدونم از باب دوست داشتن من پرسیدن و اینکه حدس میزنم چرا پرسیدن
+اخر هفته و جمعه هم رفتیم خونه باغ مثل همیشه
+حال وهوای انتخابات هم که همه جا احتمالا داغ و پر شور و جالبه یکی از اقوام نزدیک من واسه شورا کاندید شده و همینطور یکی از هم کلاسی های دانشگام.
+شهرزاد فصل دو هم که کم کم قراره به زودی شروع بشه
+ترانه فندک تب دار محسن چاووشی عالیه
+شبتون قشنگ
برچسب:
نویسنده: هستی قنبریپور