مراسم امروز خیلی بد بود .دختر خاله و پسر خاله هام دیدن اشک ها و گریه هاشون ،فقط خیسی صورتم حس می کردم و دورراز شلوغی جمعیت بودم .
زهره میگفت تحمل دیدن اشک کسی ندارم مخصوصا اگه پسر یا مردی گریه کنه و من تایید کردم حرفش رو و دیدن پسر خاله هام ،خدا واقعا بهشون صبر بده
+آخرای مراسم یه نم بارون اومد.
+خوابم نمیبره
+دلم گرفته
+خیلی ها التماس دعا بهم گفتن و موقع افطار بیادم همه بودم
+بی خوابی و سکوت شب دوست ندارم(میدونم غر زدنه اما دلم گرفته)
برچسب:
نویسنده: هستی قنبریپور