خیلی تنبل شدم و دوباره باشگاه نرفتم ،مطمئنن وقتی برم مربی کلی سوال داره که چرا نمیای باشگاه.
شنبه بخاطر تولد فندق با مامان بابا رفتیم خرید ،جالبه تولد پسته فصل بهار اما پسته به مامان گفته بود هر چی برای داداشی خریدی باید واسه منم بخری.
من خودم از قبل به مامان گفته بودم چون هردو فندق و پسته بزرگ تر شدن باید کادو یکسان واسشون بخری مامان قرار بود اول واسه تولد فندق موتور شارژی بخره و برای پسته یه اسباب بازی کوچیکتر اما با پیشنهاد قبلی من و حرف فندق بابا دوتا موتور یک شکل واسشون خرید.
و دوباره باید برای تولد پسته هم دو تا کادو یک شکل بخره بابا.
دو تا موتور خوشگل و بزرک بابا واسشون خرید که احتمالا الان به خوبی نمی تونن استفاده کنن اما تا 8،9 سالگی میشه سوار بشن و گارانتی دار هم هست.
وقتی مونتاژ بشه عکسش رو میزارم داخل دفتر یادداشت.
پسته به من می گفت عمه دوستت دارم میخوای واسم موتور بخری خخخخخ
بابا بهش میگه من میخوام بخرم نه عمه خخخخخ
دیشب شب خوبی بود شام با داداشی و خانومش و مامان بابا بیرون بودیم
بابا یه کفش خرید که درواقع از طرف مامان برای ولنتاین بود البته پیشاپیش
داداشی هم کبف خرید برای دانشگاهش.
به استاد هم زنگ زدم 2فصل رو مطالعه کرده بودن و قرار شد دوشنبه مجدد برم دفتر استاد.
دارم از الان فکر میکنم واسه تولد فندق چی بپوشم؟؟؟
برچسب:
نویسنده: هستی قنبریپور