صبح خواب و بیدار بودم هنوز ،به ساعت دیوار روبه رو نگاه کردم یه ربع به ۹ بود ،وقتی ساعت ۹ شد به استاد پیام دادم که دفتر هستن یا نه؟۵دقیقه بعد ،استاد جواب دادن ، بله دفتر هستن.صبحونه خوردم و آماده شدم .اول رفتم دفتر فنی،و تایپ ها رو از تایپیست؛فایلش گرفتم انتظار نداشتم تعداد صفحه اش اینقدررر بشه!!! و بعد هم پیش به سوی دفتر استاد.دوستم از من یکم زود تر رسیده بود.و با دوستم رفتیم به سمت دفتر استاد
وقتی رسیدم به دفتر ،نگهبان دم در پرسید با چه کسی کارداریم و من گفتم آقای دکتر.....گفت الان نمازهستن اما برید دفترشون برمیگردن.چون دقیقا تایم اذان ظهر من و دوستم دفتر استاد بودیم.
رفتیم ازمنشی اجازه گرفتیم و رفتیم دفتر استاد،فرصت خوبی بود که عکس سلفی بگیرم و تو نبود استادکلی عکس سلفی گرفتیم.
تلفن داخل اتاق استاد زنگ می خورد و دوستم جواب داد و گفت آقای دکتر نماز هستن خخخ
درحال عکس گرفتن بودیم که صدای در اومد .فکر کردیم استاد اما کاملا اتفاقی دوتا از بچه های دانشگاه بودن و دیگه سلام و احوال پرسی باهم که همین حین، استاد اومدن.
من نگران بودم که خیلی ایراد داشته باشه دو فصل ،اما خیلی ایراد نداشتم و بیشتر نگارشی بود نه ماهوی.سوالاتی که به ذهنم رسید از استاد پرسیدم .دوستم اصرار داشت با استاد عکس سلفی بگیریم بدون گفتن به استاد منم خنده ام گرفته بود ، آخر موفق هم نشدیم
استاد سوالات مارو جواب دادن و رفتن و اجازه دادن ما دفترشون بمونیم قسمت پایان نامه ها نگاه کنیم و از مطالب استفاده کنیم.
و ما هم کلی عکس گرفتیم
من و دوستم قبلا پایان نامه ها رو دیده بودیم و برای همین بعداز عکس ،برگشتیم.
بعد هم از هم دانشگاهی ها خدافظی کردیم و دونفری رفتیم باهم ناهار بیرون خوردیم .
و باز کلی عکس که اصلا جالب نشد
روزخوبی بود در کل.
خیلی تنبل شدم و امروز باز باشگاه نرفتم
همین که رسیدم خونه ،نماز خوندم و مشغول تایپ کردن شدم .تصمیم دارم فصل ۳ و ۴ رو تا پنج شنبه کامل کنم و به دست استا د برسونم.
خیلی خسته ام اما خوابم نمیبره :(
برچسب:
نویسنده: هستی قنبریپور