پنج شنبه خواهری کلینیک بود و فندق خونه ما،برای شام داداشی و خانومش و پسته هم دعوت داشتن.
خیلی غافلگرانه،دایی و پسرش اومدن خونمون،دلم برای دایی خیلی تنگ شده بود.
معرفت دایی این بود که وقتی از محله ما گذر کرد اومد و به ما سر زد.
پسته و فندق ،ماشالله حسابی شیطنت کردن.
پسر دایی کوچولوی من الان برای خودش مردی شده بود ،قد بلند و خوشتیپ،کلاس 9 بود .
جمعه شب داداشی وخانومش و پسته اومدن خونمون سرزده ،پسته خیلی بانمک شده ،میگفت عمه دوست دارم ،خیلی بوسش کردم و خیلی حس خوبی بود که پسته هم اومد و با لب های کوچولوش ،صورتم بوست کرد.
+دلم گرفته نمیدونم چرا
برچسب:
نویسنده: هستی قنبریپور