درست از دی ماه 92 شروع شد ،3سال پیش.برای آزمون کارشناسی ارشد دانشگاه 10 جلسه کلاس فشرده ،که صرفا نکته بود و تست برگزار کرده بود و دوستم بهم اطلاع داد و من هم کلاس ها را ثبت نام کردم.
یکی از افراد کلاس که بعدمتوجه شدم که اصلا هم رشته من نبوده و دوست استاد و مدرس کلاس بوده در کلاسها حضور داشت و چند باری از من سوالات درسی پرسید و بین دخترای که بودن از من خوشش اومده بود.
در همون حین بعد آزمون ، با تحقیقات و شناخت کامل من ،پدرشون رفته بودن دفتر پدرم و از علاقه پسرشون به من که کاملا یه طرف بود صحبت کرده بودن و اجازه خواستگاری.
من اون زمان به ازدواج فکر نمیکردم و جواب رد دادیم.
الان 3سال از اون اتفاق گذشته و من اصلا به این ها فکر نمی کردم اما اون فرد دوباره از من خواستگاری کرده.
3سال فقط به من فکر کرده .برادر کوچیکش ازدواج کرده و اما خودش نه.
واقعا نمی دونم چه تصمیمی بگیرم؟؟
همیشه دوست داشتم و دارم عشق و دوست داشتن دلیل انتخاب خودم باشه.
اما الان واقعا نمیدونم چه تصمیمی بگیرم؟؟
جای من بودین چه تصمیمی می گرفتین؟
اونقدر از اون اتفاق گذشته که من داششجو ارشد شدم و الان در حال نوشتن پایان نامه ام.
فکر نمی کردم این مدت ایشون هنوزم به من فکر کنه.
برچسب:
نویسنده: هستی قنبریپور